تابستان تا تابستان

              

تابستان که تمام شد مادر امیر او را توی مدرسه ی نزدیک خانه شان ثبت نام کرد. تازه به آن محله آمده بودند و به همین خاطر زیاد با همکلاسی هایش جور نشد. تنها حواسش به درس و هدفش قبولی در مدرسه ی تیزهوشان بود. بعد از مدرسه به طرف بساط پدرش که کفاش بود می رفت تا پدرش برای خوردن نهار به خانه برگردد. کیفش را زیر چهار پایه ی پدر می گذاشت و به دیوار تکیه می زد، شروع می کرد به حل کردن مسئله ی هوش و ریاضی مجله ای که ماهی یکی از آنها را می توانست بخرد بعد هم پدر می آمد و او به خانه می رفت نهارش را که می خورد، شروع می کرد به کمک کردن به مادر و خواهرش که کار پاک کردن و خورد کردن سبزی ها زودتر تمام شود و آخر شب سعی می کرد تکالیفش را انجام دهد تا عقب نیوفتد.

یک روز در مدرسه وقتی برای مراسم صبحگاهی ایستاده بودند آقای مدیر میکروفن به دست جلوی بچه ها ظاهر شد و این نشان می داد که خبر مهمی است که آقای مدیر خودش می خواهد آن را به بچه ها بگوید. در همین لحظه بود که آقای مدیر نام امیر را به عنوان نفر سوم مسابقه ی علمی سراسری که چند ماه پش در بین مدارس برگزار شده بود، اعلام کرد فکرش را نمی کرد که نفر سوم استان شده باشد.

با صدای دست و سوت دوستانش به بالای پله ها کنار آقای مدیر رفت و ایستاد و جایزه ی خود را از آقای مدیر گرفت معلمش وقتی به سر کلاس آمد امیر را به عنوان بهترین شاگرد معرفی کرد و از دیگر بچه ها خواست که امیر را الگوی درسی خود قرار بدهند.  دلش پر می زد برای رفتن به خانه، زودتر از همیشه خودش را به بساط پدر رساند و لوح تقدیرش را با خوشحالی به دست پدر داد، پدر از خوشحالی به خودش می بالید لوح و جایزه را با خودش به خانه برد تا کثیف نشود.

چند روز بیشتر به مرحله ی اول آزمون تیزهوشان باقی نمانده بود که آقای مدیر امیر را صدا زد و به او تاکید کرد که می خواهد اسم او را در قبولی آزمون تیزهوشان ببیند.

امیر چند روز باقی مانده را بیشتر از همیشه درس می خواند و تلاش می کرد که بتواند خودش را برای آزمون آماده کند تا دیگر خیالش راحت باشد و نگران هیچ چیزی نباشد.

جذر خیلی از اعداد را حفظ کرده بود و آماده تا اولین قدمهای پیروزی در زندگی را بردارد، قبولی در تیزهوشان برایش برابر بود با تمام چیزهایی که تا به الان دنبالش بود و رسیدن به تمام آرزوهایش. روز آزمون رسیده بود و امیر هم مثل تمام دانش آموزان درس خوان زرنگ در آزمون شرکت کرد. بعد از آزمون پیش پدرش رفت تا مثل هر روز پدرش برای خوردن نهار به خانه برود.

کنار پدر نشست، پدر در حالی که انگشتش را درون قوطی چسب فرو می کرد و چسب غلیظ و زرد رنگ را به کناره های کفش کهنه ای می مالید در مورد آزمون از او سوال کرد: امیر جان، بابا امتحانت رو خوب بودی؟

-         امتحان نبود بابا جان آزمون بود!

-         خب حالا همون، می خواهی چی بشی؟

امیر در حالی که قوطی های واکس را روی هم می گذاشت و جلوی دست پدر را خالی می کرد با خنده گفت: حالا که هیچی، با قبولی در این آزمون می تونم تو یه مدرسه ی خوب درس بخونم، مدرسه ای که همه ی شاگرداش مثل خودم زرنگ و درس خونن و بهترین معلما دراونجا تدریس می کنند.

پدر کفش های تعمیری را به قلاب آویزان کرد و بلند شد، پیش بند چرمی سیاهش را باز کرد.

-          همیشه بگو انشاالله بابا جان!

امیر زیر لب زمزمه کرد انشاالله. پدر کتش را از روی شاخه درختی که زیر آن نشسته بود برداشت، نگاهی به امیر انداخت و لبخند زد. از داشتن چنین پسری به خود می بالید امیر هم در جواب پدر لبخند زد:

-          بابا خیالت راحت قبول می شم سوالات سخت بود ولی من بهترین و درست ترین جوابها رو انتخاب کردم، یه روز برای شما یه مغازه می خرم تا دیگه هیچ وقت توی زمستون و تابستون توی گرما و سرما کنار خیابون نباشین تا مریض نشین.

چند هفته ای از روز آزمون گذشته بود و همه منتظر روز شنبه که جواب ها را اعلام می کردند بودند. روز شنبه امیر تندتر از همیشه می دوید تا خود را به مدرسه برساند و از قبولی خود مطلع شود.

آقای مدیر اسامی قبول شدگان مرحله ی اول آزمون را اعلام کرد، دومین اسم، اسم امیر بود که از بلندگو به گوش رسید، آقای مدیر از تمام بچه های قبول شده تشکر کرد و آنها را سرمایه هایی برای کشور و خانواده هایشان نامید و از آنها خواست چند دقیقه ای در حیاط منتظر بمانند و از سایر دانش آموزان خواست که به کلاس ها بروند.

آقای مدیر با چهره ای گشاده و خندان به طرفشان آمد و با همه ی آنها دست داد و از آنها خواست که بهتر و بیشتر از قبل درس بخوانند و در حالی که درستش را روی شانه امیر گذاشته بود اظهار امیدواری کرد که همه ی آنها در مرحله ی دوم نیز قبول شوند و باعث سربلندی خود و خانواده و مدرسه باشند.

امیر ساعت های بیشتری بیدار می ماند و هر شب روی کتابها خوابش می برد، مادر از اینکه امیر آنقدر سخت درس می خواند نگران بود و همیشه برای امیر دعا می کرد.

بالاخره روز آزمون نهایی فرا رسید، امیر زودتر از هر روز بیدار شد، مادر صبحانه ای مختصر آماده کرده بود و او را از زیر قرآن رد کرد.

موقع خداحافظی مادر پیشانی امیر را بوسید و لقمه ای را که در یک نایلون پبچیده بود به دستش داد. امیر مضطرب بود حس می کرد تمام مطالب درسی را قاطی کرده. در  راه تمام سوره هایی که از حفظ بود، زیر لب می خواند و به خود قوت قلب می داد.

 آن روز بعد از آزمون، پیش پدر نرفت، به خانه که برگشت، گوشه ای دراز کشید و خوابش برد.

چند ماهی از مرحله ی دوم آزمون گذشته بود، همه ی بچه ها منتظر جواب آزمون بودند که آقای مدیر با در دست داشتن لیستی از قبول شدگان جلو بچه ها ظاهر شد. امیر نگران تر از هر لحظه ی دیگری بود که اسمش را از زبان آقای مدیر شنید از خوشحالی به هوا پرید و به بالای پله ها جایی که آقای مدیر و معلمها ایستاده بودند رفت. معلمش شانه های او را فشرد و گفت:

-          امیر جان تبریک می گم و بهت افتخار می کنم!

تمام وجودش سرشار از غرور و سربلندی شده بود. می دانست که پدر و مادرش چقدر از شنیدن این خبر خوشحال می شوند. موقع برگشتن از مدرسه مثل هر روز پیش پدرش رفت. پدر دستان سیاهش را دور گردن امیر حلقه کرد و او را بوسید. آن روز پدر بساطش را جمع کرد، امیر بند چرمی جعبه ی چوبی پدر را به شانه آویخت و با اینکه جعبه سنگین بود آن را تا خانه آورد و احساس خستگی نکرد، مادر با شنیدن قبولی امیر در آزمون اشک در چشمانش حلقه زده بود و مدام امیر را می بوسید و صلوات می فرستاد بعد هم بلند شد و برای امیر اسپند دود کرد.

روز ثبت نام در مدرسه ی تیزهوشان فرا رسید، امیر پیراهن تمیز و مرتبی به تن کرد، جلوی آینه ایستاد و موهایش را شانه زد.

مدیر مدرسه تیزهوشان از دیدن امیر خوشحال شد و با احترام از امیر و مادرش خواست که بنشینند بعد از کلی تعریف و تمجید و تبریک، فرم های مربوط به ثبت نام را به دست مادر امیر داد، سپس روی برگه ی دیگری تمام هزینه های مربوط به تحصیل امیر را در این مدرسه حساب کرده و آن را به دست مادر داد. امیر بهت زده و نگران به مادر و برگه هایی که در دستش بود نگاه کرد. خنده ی روی چهره اش پاک شد. دست مادر را گرفت، خداحافظی کردند و از اتاق دفتر بیرون آمدند.

در راه هیچ حرفی بینشان رد و بدل نشد تنها سکوت بود، امیر ناراحت و ناامید از رفتن به مدرسه ی تیزهوشان گوشه ای از اتاق نشسته بود و به بیرون نگاه می کرد. هیچ وقت فکرش را نکرده بود که تحصیل در مدرسه ی تیزهوشان شهریه داشته باشد، انگار تمام آرزوها و تلاشش از بین رفته بود. صدای آرام مادر را که داشت جریان ثبت نام مدرسه را برای پدر تعریف می کرد شنید. پدر سیگاری روشن کرد، عصبانی بود و نمی دانست چه بگوید، امیر می دانست که پدرش هرگز از عهده ی پرداخت شهریه بر نمی آید از جایش بلند شد نزدیک پدر مادرش نشست دست پدر را که سیاهی واکس و چسب خطوطش را نمایان تر می کرد بوسید.

-         بابا جان من همه ی این سالها در مدارس عادی درس خواندم و همیشه شاگرد اول شدم الان هم می تونم تو نگران نباش من به مدرسه ی تیزهوشان نمی رم، خودت رو ناراحت نکن.

پدر سر امیر را بوسید آنقدر ناراحت بود که نمی دانست باید چه بگوید، باید حرفی می زد، با صدایی که به سختی از حنجره اش بالا می آمد گفت:

-          امیر جون باور کن که اگه وسعم می رسید حتما تو رو به اون مدرسه می فرستادم، نفس عمیقی کشید چه کنم؟ چه کنم که روزگار با من نیست و جز خدا کسی رو ندارم. اما پسرم تو باید درس بخونی این مدرسه یا هر مدرسه ی دیگه ای که باشه!

امیر از جایش بلند شد رفت و کنار پنجره نشست سرش را بالا گرفته بود تا جلو سرازیر شدن اشکهایش را بگیرد. نمی خواست گریه هایش را کسی ببیند.

روزها دیرتر از خواب بیدار می شد، تا چند روز از خانه بیرون نرفت، شهریور ماه بود و آغاز سال تحصیلی جدید نزدیک. همراه مادرش به دبیرستان نزدیک خانه شان رفت و همان جا ثبت نام کرد هیچ میلی به مدرسه ی جدید نداشت، تمام دو سال گذشته را با رویای مدرسه ی تیزهوشان طی کرده بود و حالا داشت وارد یک مدرسه ی عادی می شد. انگار تمام آن زحمت ها و شب نخوابی ها به هدر رفته بود بغض راه گلویش را گرفته بود اما نمی خواست مادر را ناراحت کند.

تا اول مهر و شروع مدارس چند روز بیشتر نمانده بود که تلفن خانه زنگ خورد. مادر گوشی تلفن را برداشت. صدای مردی از پشت گوشی خود را صابری مدیر مدرسه ی تیزهوشان معرفی کرد.

-         ببخشید خانم حال امیر چه طوره؟ ایشان از پذیرفته شده های مدرسه ی ما هستند چرا مدارک ثبت نام رو برای ما نیاوردین و فرمی که ما بهتون دادیم رو به ما هنوز تحویل ندادین؟

مادر کمی من و من کرد و به امیر نگاه کرد. امیر پرسید کیه؟ مادر دستش را جلوی گوشی تلفن گرفت و به آرامی گفت :

-          مدرسه تیزهوشان!

قلب امیر فرو ریخت، داشت مدرسه تیزهوشان را فراموش می کرد. مادر جواب داد:

-         خیلی ممنون اما امیر به اون مدرسه نمی آد، توی یه مدرسه ی دیگه ثبت نام کرده.

-         چرا؟ ولی اون دانش آموز مدرسه ی ماست و توی آزمون ورودی مدرسه ی ما قبول شده!

مادر رویش را از امیر برگرداند، نمی خواست به چهره ی امیر نگاه کند وقتی که به آقای صابری توضیح می داد که از عهده ی پرداخت شهریه بر نمی آیند و برای آنها این هزینه خیلی زیاد است.

آقای صابری از مادر خواست که فردا حتما به دیدنش بروند و نگران مخارج تحصیل امیر نباشند، نور امید در چشم های مادر درخشید رو به امیر کرد که منتظر و نگران به دهان مادر چشم دوخته بود .

-         چشم، چشم! حتما فردا خدمت می رسیم.

گوشی تلفن را زمین گذاشت، امیر را در آغوش گرفت و می بوسید و خدا را شکر می کرد. چشم های پرسشگر امیر تنها امید را در اشک ها و لبخند مادر می دید. آن شب امیر تا نزدیکی های صبح نخوابید و صبح زود بیدار شد و همراه مادر به دبیرستان رفت.

آقای صابری کلی گله کرد که چرا زودتر او را در جریان موضوع قرار نداده اند و بعد مرد چهار شانه و مسنی را که روی یکی از صندلی ها نشسته و به عصای چوبی اش تکیه کرده بود به آنها معرفی کرد.

-          ایشان آقای زارع یکی از خیرین هستند که بخش عمده ای از اموالشان را وقف بچه های این مدرسه کرده اند و از ما خواسته اند هر جا دانش آموز درس خوان و مستعدی هست که به کمک مالی نیاز دارد به ایشان معرفی کنیم.

مادر امیر رو به مرد کرد و گفت:

-         خدا خیرتان بدهد. خدا شما را حفظ کند!

مرد به امیر نگاه کرد:

-          خدا این بچه ها را حفظ کند، من از شما ممنونم که به من و امثال من فرصت خدمت گذاری به بندگان خدا را می دهید تا بتوانیم برای آخرت خود صالحات و باقیاتی بگذاریم. امیر جان پسرم انشاالله تو هم در آینده بتوانی با خدمت به دیگران این راه را ادامه دهی.

سال ها از آن روز و آشنایی امیر با سنت وقف گذشت، امیر مدیر عامل یک شرکت بزرگ تولید کفش ایرانی شد و علاوه بر کمک به انجمن های خیریه بخش عمده ای از سهام شرکت را وقف مخارج تحصیل دانش آموزان درس خوانی که از نظر مالی ضعیف هستند کرد.

 
 
پیـونـدهـای سریـع
 
 
مقام معظم رهبریریاست جمهوری اسلامی ایرانسایت دولتاستانداری کردستاناوقافشهرداری سنندجمسابقات قرآن کریماداره کل اوقافمرکز ارتباطات مردمیسایت شهرستان بیجار
 
 
عضویت
 
 
 
 
 
 
 
اوقـات شـرعـی
 
 
اذان صبح: 5:02
طلوع آفتاب: 6:26
اذان ظهر: 12:07
اذان عصر: 15:48
غروب آفتاب: 17:48
اذان مغرب: 18:05
نیمه شب شرعی: 23:53
 
 
 
 
 
حـدیـث هفتـه
 
 
پیامبر اکرم (صلّی‌ الله‌ علیه‌ وآله):
 
أیُّمَا امْرِئٍ وَلِیَ مِنْ أمْرِ المُسْلِمِینَ وَلَمْ یَحُطْهُم بِما یَحُوطُ بِهِ نَفْسَهُ لَمْ یَرَحْ رائِحَةَ الجَنَّةِ.
 
هر کس بخشی از کار مسلمانان را بر عهده گیرد و در کار آن‌ها مانند کار خود دلسوزی نکند، بوی بهشت را استشمام نخواهد کرد. 
 
 
 
 
 
اوقـاف شهـرستـان هـا
 
 
 
 
 
 

سنندج، بلوار جانبازان، سایت اداری، جنب اداره کل ثبت اسناد و املاک
تلفن‌ تماس : 3239215-0871  ,  3241971-0871    فکس : 3291504-0871    کد پستی : 34431-66168

Powered By JiroCMS