نصیحت مادر


بعد از مردن مادرش که همیشه دلش می خواست او را در لباس دامادی ببیند دیگر حتی فکرش را هم نکرده بود که خانواده ای داشته باشد و بخواهد زندگی ای تشکیل دهد. چند روزی تمام فکرش پیش نصیحت و وصیت مادر بود. فکر می کرد که چرا مادر کار دیگری نخواست که با زمین به جا مانده از پدرش انجام دهد.

 می توانست آنها را خیریه در اختیار کشاورزان همان اهالی بگذارد یا اینکه محصول آن را برای افرادی بفرستد که نیازمندند یا هر کاری جز وقف کردن آن برای اهالی روستا. آن موقع بعد از مرگ مادر به وصیتش گوش کرد.  اما فرصت نکرد فکر کند که چرا وقف؟ چرا مادرش خواست که زمین وقف شود و چرا به خودش هم نصیحت کرد که حتما در زندگی این کار را انجام دهد.

چند ماهی از بازنشستگی اش می گذشت ولی  با وجود داشتن دوستان هم دوره ی خودش احساس تنهایی بیشتری می کرد. گاهی با خودش فکر می کرد و افسوس می خورد که چرا بعد از مرگ مادرش دنیا برایش تمام شدو نتوانست برای کسی مفید باشد و تصمیم گرفت که همسر و زن و بچه ای نداشته باشد، تا حالا تنها و بی هم زبان توی خانه ی بزرگش بماند.

از آن صبحی که دوستش برای مشورت پیشش آمده بود بیشتر از هر لحظه ی دیگر پشیمان شده بود، دوستش برای تقسیم اموالش و نوشتن وصیت پیشش آمده بود اما او تمام مدت  در  این فکر بود که بعد از مرگش چه بلایی به سر خانه ی قدیمی و یادگار تمام بچگی اش می آید. از طرفی هم نمی دانست باید با آن را چه کار کند.

چند سالی بود نیمی از خانه را که کوچکتر بود تعمیر کرده و در آن زندگی می کرد و قسمت اصلی خانه را همان طور با بافت قدیمی نگه داشت اما حالا نمی دانست باید با این خانه چه کند؟ ترس از مردنش در خانه و نبودن کسی در کنارش برای آخرین لحظه از زندگی اش و با خبر نبودن از آینده ی خانه ی قدیمی تمام فکرش را گرفته بود و تنش را می لرزاند.

 

سراغ آلبوم قدیمی رفت عکس های کوچک سیاه و سفید چیده شده در صفحات آلبوم یاد آور تمام لحظه های زندگی اش بود عکس بیست سالگی اش چقدر با آن کت و شلوار مشکی راه راه، خوش تیپ و با وقار ایستاده بود.

عکس بعدی کنار مادرش در جوار مرقد مطهر امام رضا (ع). چهره ی گشاده و لبخند روی لب های مادر امیدوارش کرد.

ورق زد عکس عروسی خواهرش و بعد هم عکس های رنگی از خواهر زاده هایش که الان مدتی بود خبری از آنها نداشت.

ورق زد عکس بعد کنار دو برادر بزرگ تر از خودش علی و مرتضی بود اشک از چشمانش سرازیر شد. با آن لباس های سبز و کلاهی که به سر داشتند. بی سیمی که به دوش مرتضی بود برایش یاد آور تمام روزهای سخت جنگ و گرمای خرمشهر بود. چشمانش را بست حس تنهایی و از طرفی حس خوب آزادی و حس بد ماندنش وجودش را گرفت.

عکس بعد آخرین عکس بود علی و مرتضی کنار باقی عزیزان و جانبازان، عکسی که خودش از آنها گرفته بود اما حالا او بود و آنها نبودند.

بعد از شهید شدن برادرانش تنها تکیه گاه مادر بود. اما بعد از مردن مادر خودش را هیچ می دانست  و فکر می کرد فایده ای برای کسی ندارد. با اینکه ترسی از مردن نداشت اما فکر اینکه چطور می میرد فکرش را مشغول کرده بود. نصیحت مادر هم روی دوشش بود و باید هر چه زودتر کاری می کرد.

بلند شد آلبوم را روی طاقچه گذاشت و به قسمت ساکت و خوابیده ساختمان خانه رفت. چند سالی بود که سری به آنجا نزده بود. تمام خانه برایش خاطرات تلخ و شیرینی را زنده می کرد که بیشتر ترغیب می شد به نصیحت مادر گوش کند. به اتاق مادرش رفت جای تخت را عوض نکرده بود تا چند وقت بعد از مردنش اتاق را تمیز می کرد و همیشه مرتب بود اما بعد از آن شب که خواب مادر را دیده بود که زنده و سالم روی تخت نشسته تصمیم گرفت در را قفل کند و دیگر وارد آن اتاق نشود.

روی تخت خاک گرفته مادر نشست دستان مادر را که برای آخرین بار در دست گرفته بود حس کرد.

آخرین لحظات با مادر بودن برایش زنده شد چقدر سختی کشیده بود چقدر دشوار چهار فرزندش را بزرگ کرده و آخر هم با داغ دو تا از آنها و تنها تر از هر کس دیگری چشم هایش را بست.

با صدای اذان از خواب بیدار شد، وضو گرفت سجاده ی تبرک شده ی مادر را پهن کرد بوی خوش سجاده مشامش را پر کرد و نماز صبح را خواند حس کرد آرام تر شده است، قرآن را از روی طاقچه پایین آورد و نیت کرد.

صلوات فرستاد و سجاده و قرآن را سر جایش گذاشت. با خودش گفت: خدا عظمتت رو شکر. منظورت رو متوجه شدم تا خودت رو دارم هیچ وقت تنها نیستم و نمی شم.

لباس پوشید و مثل هر روز برای خریدن نان از خانه بیرون رفت، اهالی راجع به اسامی جدید اعلام شده برای اعزام زائرین به مکه صحبت می کردند. یکی از همسایه ها جلو آمد و پرسید:

-        آقای حیدری شما هم ثبت نام کردید درسته ؟ انشالله که اسمتون توی لیسته! دیگه وقتشه !

با لحن آرام همیشگی اش سری تکان داد:

-         ممنون انشاالله برای خودتون. هر چی خودش بخواد! باید بخواد تا بشه.

نان را از روی میز نانوایی برداشت تمام حواسش پیش استخاره ی صبح و ربطش به امروز که زائرین را معرفی می کنند بود. سفره را باز کرد نان داغ را داخلش گذاشت و شروع کرد به تکه تکه کردن آن، قلبش تند تر می زد و هیجان عجیبی داشت اگر اسمش امسال توی لیست می بود بزرگترین مسئولیت زندگی اش را هم انجام می داد و آماده تر بود برای مردن.صدای زنگ تلفن از جا بلندش کرد. صدای مرد پشت خط برایش آشنا نبود. هنوز سلام نداده بود که سراغش را گرفت.

-         آقای حیدری؟

-         سلام بله خودم هستم. بفرمایید.

-         سلام اصلانی هستم از دفتر حج و زیارت. بهتون تبریک می گم اسم شما داخل لیست. حاج آقا دعا یادتون نره!

تنش لرزید، شوق عجیبی وجودش را گرفته بود. آدرس را یادداشت کرد و سجاده ی خودش را پهن کرد، شروع کرد به خواندن نماز شکر.

تمام اهالی محل برای بدرقه ی حاجی جدید محل جمع شده بودند هر کس دعای خیری برایش می کرد. کلید خانه را به دست یکی از اهالی داد و راهی شد. تمام راه و بیشتر سفر به تصمیم درستی برای خانه و نصیحت مادر فکر کرد.

شب برگشت زائرین بود و تمام اهالی محل برای استقبال و خوردن شامی که با گوشت قربانی درست شده بود. در حیاط خانه ی بزرگ و قدیمی محل جمع شدند که آقای حیدری خواست اهالی را در جریان تصمیمی که برای خانه گرفته بود بگذارد و آن هم وقف خانه پدریش به بهزیستی و تبدیل آن به آسایشگاهی برای سالمندان بود. همه ی اهالی محل از تصمیم آقای حیدری خوشحال شدند و از تصمیمش استقبال کردند.

چند روز بعد از آن آقای حیدری برای انجام دادن تصمیمش به اداره اوقاف رفت و بعد از کلی مشاوره و صحبت، مسئول اداره خانواده ی آقای صباح را به  او  معرفی کرد که آنها هم زمینی را وقف این کار کرده اند اما چون زمینشان کوچک است می توانند آن را فروخته و پولش را خرج راه اندازی و خریدن وسایل مورد نیاز برای آسایشگاه کنند و قراری را برای ملاقات با خانواده ی آقای صباح ترتیب داد.

چند ماهی گذشته بود تعمیر خانه شروع شده بود آقای حیدری خوشحال و راضی از اینکه هم به وصیت مادر گوش کرده و هم می داند بعد از مرگش چه بر سر خانه می آید روزها و شب ها را سپری می کرد.

روز افتتاح آسایشگاه را خواست که همزمان با یک سال حاجی شدنش جشن بگیرند. در همان جشن بود که او متوجه شد با این تصمیم دیگر باقی عمرش تنها نیست و آخرین لحظه ی زندگی اش کسانی بالای سرش هستند و  فهمید که چرا مادرش خواسته بود که او هم عمل وقف را انجام دهد چون تنها وقف است که ماندگار می ماند و بعد از مرگ هم همچنان ادامه دارد.

 

 

 
 
پیـونـدهـای سریـع
 
 
مقام معظم رهبریریاست جمهوری اسلامی ایرانسایت دولتاستانداری کردستاناوقافشهرداری سنندجمسابقات قرآن کریماداره کل اوقافمرکز ارتباطات مردمیسایت شهرستان بیجار
 
 
عضویت
 
 
 
 
 
 
 
اوقـات شـرعـی
 
 
اذان صبح: 4:38
طلوع آفتاب: 6:20
اذان ظهر: 13:28
اذان عصر: 18:37
غروب آفتاب: 20:35
اذان مغرب: 20:54
نیمه شب شرعی: 23:54
 
 
 
 
 
حـدیـث هفتـه
 
 
پیامبر اکرم (صلّی‌ الله‌ علیه‌ وآله):
 
أیُّمَا امْرِئٍ وَلِیَ مِنْ أمْرِ المُسْلِمِینَ وَلَمْ یَحُطْهُم بِما یَحُوطُ بِهِ نَفْسَهُ لَمْ یَرَحْ رائِحَةَ الجَنَّةِ.
 
هر کس بخشی از کار مسلمانان را بر عهده گیرد و در کار آن‌ها مانند کار خود دلسوزی نکند، بوی بهشت را استشمام نخواهد کرد. 
 
 
 
 
 
اوقـاف شهـرستـان هـا
 
 
 
 
 
 

سنندج، بلوار جانبازان، سایت اداری، جنب اداره کل ثبت اسناد و املاک
تلفن‌ تماس : 3239215-0871  ,  3241971-0871    فکس : 3291504-0871    کد پستی : 34431-66168

Powered By JiroCMS