خانه کوچک


از وقتی که آن روز در نماز جمعه صحبت از عمل وقف شده بود دلش می‌خواست او هم خانه ی کوچکش را وقف کند اما با وجود آن همه مشکلات مالی و وجود پسرش که خانه ای از خود نداشت تا زندگی جدیدش را شروع کند نمی دانست می تواند از عهده ی این سنت حسنه بر آید یا نه!

یک شب در مورد فکری که در ذهن داشت با خانواده اش صحبت کرد و از آنها خواست که نظر خودشان را به او بگویند که صدای پسرش در آمده بود که: آخه پدرم، من یه خونه از خودم ندارم که الان دست زنم رو بگیرم و برم سر خونه زندگیم اون وقت شما می خواین این خونه رو وقف کنین؟ چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام.

دخترش با من و من کردن گفت: بابا منم با حرفهای آرش موافقم آخه این خونه ی 60 متری به چه دردی می خوره کسی باید این کار رو بکنه که مثل دکتر رضای باشه با اون وضعیت مالی و شرایط زندگی که بود و نبود این خونه که سهله 4 تا مثل اینم براش فرقی نداره هیچ می دونی با هر عملی که انجام میده میتونه چند تا مثل این خونه رو بخره؟ درآمد یه روزش به اندازه ی چند ماه ماست. اما ما چی؟ با این حقوقی که شما می گیرین به زور زندگیمون رو می چرخونیم.

مرد از گفته ی خودش پشیمان شد و رو به همسرش و تنها تکیه گاهش کرد، زن خودش را مشغول کرده بود که به نگاه های مرد که منتظر همراهیش است پاسخی ندهد.

خیلی وقت از آن بحث شبانه ی خانوادگی گذشته بود اما مرد بیشتر برای انجام این عمل ترغیب شده بود فقط وقف کردن آن برای چه کاری بود که می توانست او را از این عمل باز دارد چون با گفته ی دخترش که خونه به این کوچیکی به درد کی می خوره؟ و چه دردی رو دوا می کنه؟ خیلی به فکر وادارش کرده بود بارها به خودش نهیب زده بود که هرکس مسئول زندگی خودش است بچه های من هم باید خودشان زندگی شان را بسازند، من وظیفه ی پدریم رو به خوبی به جا آوردم. تو زندگی چیزی براشون کم و کسر نذاشتم حالا نوبت دل خودم که صالحات و باقیاتی برای آخرتم به جا بزارم. تنها فکر اینکه این خانه ی کوچک وقف چه کاری شود فکرش را مشغول کرده بود.

سال ها بود که در بانک، حساب قرض الحسنه ای داشت، تمام این سال ها سعی کرده بود پس انداز کند تا بتواند با همسرش به خانه ی خدا بروند، پولش از مقداری که برای رفتن به سفر کافی بود بیشتر شده بود اما با وجود خریدن جهیزیه برای دخترش و کمک در خریدن خانه برای پسرش دلش راضی نمی شد که پول را از حساب در بیاورد و با همسرش بروند. درخواست وام داده بود که بتواند کمک بیشتری به پسرش کند.

از دیدن پسرش با آن چهره ی خسته که صبح تا شب دو شیفت کار می کرد و مدام ناراضی بود دل تنگ می شد همیشه این جمله را از او می شنید که می گفت: آخه من رو چه به ازدواج اشتباه کردم، باید زودتر به همش بزنیم، من تا آخر عمرمم کار کنم نمی تونم یه خونه بخرم!

نداشتن خانه ی پسرش بهانه ای شده بود برای به هم زدن نامزدی و باعث مشکل بین دو خانواده شده بود. حالا با وجود این همه مشکل چطور می توانست پول را بردارد، دست زنش را بگیرد و بدون توجه به تمام این مشکلات به سفر حج  برود.

یک روز از طرف بانکی که در آن حساب داشت برایش پیامکی در مورد جشنی که چند شب دیگر در یکی از تالارهای شهر برگزار می شد به دستش رسید که در آن از او  و خانواده اش  به جشن برای صرف شام و برگزاری برنامه ی قرعه کشی دعوت شده بود.

مرد متن پیامک را برای همسر و دخترش خواند.

-        دوست دارین بریم؟

همسرش سری تکان داد.

-         آره چه خوب خیلی وقت برای شام بیرون نرفتیم حالا که دعوت شدیم چرا که نه!

هنوز حرف مادر تمام نشده بود که سمیرا گفت:

-         شما برین، من حوصله ی این جور جاها رو ندارم تازه من اون روز دانشگاه دارم و دیر بر می گردم، وقتی می آم خستم! آرش هم فکر نکنم دل و دماغ این جور مراسم رو  داشته باشه که بخواد بیاد! خودتون برین!

مرد می خواست حرفش را پس بگیرد با تلخی گفت: باشه مام نمی ریم!

مادر به سمیرا چشم غره رفت و گوشه ی لبش را گاز گرفت.

-         حالا دو روز دیگه مونده، نیومدن خودمون دوتایی می ریم من که دوست دارم بریم حداقلش این که اگه دیدیم خسته کننده شده زودتر بر می گردیم.

شب جشن رسید بود و مرد همراه همسرش به طرف تالار رفتند، تمام وجودش دلهره بود نمی توانست آرام باشد، رو به زن کرد و گفت: امروز فرصت خوبیه که با رئیس بانک صحبت کنم و بخوام که مقدار وامی رو که به ما تعلق می گیره بیشتر کنه تا آرش رو از این بلا تکلیفی در بیارم.

-         دلم روشن آقا این همه به خودت فشار نیار درست می شه! آرش با نازی خوشبخت می شن و زندگیشون رو شروع می کنه. سمیرا هم همینطور اون وقت ما می مونیم و تنهایی و با هم بودنمون!

 بعد بازوی مرد را فشرد. مرد سرشار از امید شده بود نگاهی به زنش کرد.

-         امیدم اول خدا و بعدش به تو. اگه تو هم کنارم نبودی نمی دونم باید چه کار می کردم.

جلوی در تالار رسیدند که مردی با لباس مخصوص در را باز کرد و آنها را هدایت کرد. لوسترهای بزرگ تالار و نور زیادی که می درخشید برایشان شادی آور بود. تمام راهرو ها را همراه با موزیک ملایمی که پخش بود گذراندند و به تالار رسیدند.

میزهای خانوادگی چهار نفره و شش نفره و هشت نفره که پارچه ی کرم رنگ یک دستی روی آنها کشیده شده بود و خانواده ها دور آن نشسته بودند. روی یکی از همان میزهای 4 نفره نشستند که کارمند بانک به طرفشان آمد و به آنها خوشامد گویی گفت.

بعد از شام و سخنرانی مدیر کل بانک، حالا همه منتظر قرعه کشی بودند. هر کس چیزی می گفت . مرد تنها در این فکر بود که رئیس شعبه را تنها گیر بیاورد و بتواند با او صحبت کند.

قرعه کشی با خودروها شروع شد و خیلی از خانواده ها منتظر بودند که نامشان از قرعه در بیاد خانواده ی نفر اول با صدای هورا و جیغ از جایشان بلند شدند. زن برایشان دست زد نفر دوم و سوم را هم اعلام کرده بودند و حالا 20 برنده ی خوش شانس اعلام شده بود که مجری خواست که همه ساکت باشند و منتظر جایزه ویژه ی بانک باشند که یک واحد مسکونی با تمام وسایل و کلید طلائی است. همه ی نفس ها حبس شده بود.

که مجری با آب و تاب و بعد از کلی سوال و جواب کردن نام برنده را خواند. زن با شنیدن اسم شوهرش نگاهی به او انداخت. مرد انگار اسمی را نشنیده باشد به پشتی صندلی تکیه کرده بود و توجهی به صدای مجری که اسمش را می خواند، نداشت. زن مرد را تکان داد، شنیدی؟ تو رو می گه! اسم تو رو خوند! پاشو!

 مجری حالا بار دیگر اسم را تکرار کرد و خواست که اگر در تالار حضور دارند به بالای سن بیایند تا همه آنها را ببینند. مرد از جایش بلند شد، با بلند شدن مرد صدای دست زدن ها و تشویق کردن ها اوج گرفت. هر کس چیزی می گفت، مرد صدای هیچ چیز را نمی شنید برایش خیلی غیر قابل پیش بینی بود، هیچ وقت به برنده شدن در جایزه ی بانک فکر نکرده بود چه برسد به جایزه ی ویژه. کلید طلائی را به دستش دادند. و رئیس بانک دستان او را فشرد نمی توانست زنش را از توی جمعیت پیدا کند.

مراسم تمام شده بود و مرد همراه زنش داشتند به خانه بر می گشتند. مرد روبه زن کرد و گفت بگو که دارم خواب می بینم؟ زن به چهره ی مرد که کاملا گیج به نظر می رسید نگاه کرد و گفت: نمی دونم اگه خوابه تو منو بیدار کن! مرد از شوق به هوا پرید روی چمن های وسط میدان نشست و گفت یعنی واقعیه؟

وقتی رسیدند خانه آرش و سمیرا مشغول انجام دادن کارهای خودشان بودند که مرد با خوشحالی جریان را برای آنها تعریف کرد، آرش از جایش بلند شد و همین طور که به طرف اتاقش می رفت گفت: شمام وقت گیر آوردین؟ با این وضع و شرایطی که ما داریم؟ این شوخی ها چیه؟ ما رو سر کار گذاشتین؟

مرد دست پسر را گرفت کلید را از جیب کتش در آورد و در دست های آرش گذاشت، سمیرا همین طور مات و مبهوت به آرش و پدر نگاه می کرد بلند شد و رفت جلو آرش پدر را بغل کرد.

-         واقعا؟ یعنی شما برنده ی یه خونه شدین؟ من که باورم نمی شه.

سمیرا مادر را بغل کرد از خوشحالی به هوا می پرید و خدا را شکر می کرد.

-         مامان راست می گین دیگه؟ خواب می بینم؟ یعنی ما یه خونه برنده شدیم؟

هیچ کس باورش نمی شد آن شب همچین اتفاق بزرگی در زندگیشان افتاده باشد. فردای آن روز مرد به بانک رفت تا مدارک و سندهای مربوط به خانه را امضا کند.

خانه ای که برنده شده بودند حکم دست پیدا کردن به تمام آرزوهایشان بود وسایل خانه برای دخترش یک جهیزیه ی کامل بود و کلید خانه در دست پسرش حکم شروع یک زندگی خوب و ایده آل را داشت.

مقداری از پولی را که پس انداز کرده بود از حساب در آورد و با زائرین آن سال برای رفتن به مکه اقدام کرد و توانستند نوبت کس دیگری را بخرند و همان سال به طواف خانه ی خدا رفتند همان جا بود که تصمیمش را برای خانه ی کوچکش گرفت.

بعد از برگشتن و حاجی شدن به اداره ی اوقاف شهرشان مراجعه کرد و خانه اش را بعد از مرگ خودش و همسرش وقف شهرداری کرد که به جای آن در محل پارکی درست کنند برای اهالی همان محل و همیشه به یاد او باشند.

 

 
 
پیـونـدهـای سریـع
 
 
مقام معظم رهبریریاست جمهوری اسلامی ایرانسایت دولتاستانداری کردستاناوقافشهرداری سنندجمسابقات قرآن کریماداره کل اوقافمرکز ارتباطات مردمیسایت شهرستان بیجار
 
 
عضویت
 
 
 
 
 
 
 
اوقـات شـرعـی
 
 
اذان صبح: 4:30
طلوع آفتاب: 6:12
اذان ظهر: 13:18
اذان عصر: 18:26
غروب آفتاب: 20:25
اذان مغرب: 20:44
نیمه شب شرعی: 23:54
 
 
 
 
 
حـدیـث هفتـه
 
 
پیامبر اکرم (صلّی‌ الله‌ علیه‌ وآله):
 
أیُّمَا امْرِئٍ وَلِیَ مِنْ أمْرِ المُسْلِمِینَ وَلَمْ یَحُطْهُم بِما یَحُوطُ بِهِ نَفْسَهُ لَمْ یَرَحْ رائِحَةَ الجَنَّةِ.
 
هر کس بخشی از کار مسلمانان را بر عهده گیرد و در کار آن‌ها مانند کار خود دلسوزی نکند، بوی بهشت را استشمام نخواهد کرد. 
 
 
 
 
 
اوقـاف شهـرستـان هـا
 
 
 
 
 
 

سنندج، بلوار جانبازان، سایت اداری، جنب اداره کل ثبت اسناد و املاک
تلفن‌ تماس : 3239215-0871  ,  3241971-0871    فکس : 3291504-0871    کد پستی : 34431-66168

Powered By JiroCMS